باید دروغ می گفتم
چاره ای نبود
صداقت بوی تیغ می داد و
از پشت پلک هام جیغ زنی می رسید
هزار بار گفتم
که برگردم
که نگاه کنم
به چشمی
که پله
پله
افتاد از گوشه ی چشمهات
پس راست نبود فالگیر فال های پنهانی ام
- اشکم توی فنجان ترسیم یوسف پیری می نمود-
پس کجاست؟ کو؟
من که هر چه دیدم
خیابان و درخت بود
هر چه دیدم
ترس بود از شب عروسی ام
نه آقا!
شانه بر دردهایم نکش
همینطوری خوب است
تنها
روی نیمکت زن های اتوبوس های پیر
تنها
با ریمل های بنفش
و زلفی که ته فنجان گلویت گیر کرده است
....
بر می گردم
بگذار موهایم را بکشی
دامنم را چروک کنی
آقای من!
من به لبخند درنده ات عادت دارم و
هفت قران به میان
دست از رژ گونه ی فرانسوی ام بر نمی دارم!
در چشم هایم تصویر دو اسب می ببینی
یکی نفس بریده پا کشیده در دامنه
یکی می دود تا اوج
تا نفس تنگی های بی قراری های ِ بی تو به سر نمی شود...
مادر مقابلش ایستاد
ها کرد و
من قد کشیدم
بریده بریده نافم را دور گردن عشق حلقه زدند
تخمین زدند
که یک سال و یک ماه دیگر
قدم چند متر و چنذ سانتیمتر؟
که بیست سال و بیست ماه دیگر من چند ؟ چند؟
پشت به سرنوشت مادرانه ام دستت را گرفتم و
لنگ لنگان درد کشیدیم
به آینه نگاه کردم
این من بودم
با شکلک هایی که هنوز توی صورتم بود
فرصت
فرصت اشکم نبود با این ریمل های وارداتی
تمام مدت به تسبیح مادربزرگ خیره بودم
دعاها را لب خوانی می کردم
می گفت: دعای آخرم باشد برای تو
اما هر چه بود
دعای آخرش میان نفس ها و غلغله گم شد...
برگشته ای به اتاقم
به همین عطر گران قیمت فرانسوی
به جالباسی ام
و لای خط لب هایم وول می خوری
و من فکر می کنم
عشق پیراهنی ست
که پشت و رو پو شیده ام